<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نبودن بی تو</title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/</link>
<description>برای ثبت لحظاتی که کار بهتری ندارم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 05:31:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&apos;&apos; گوش کن..کوش کن... صدایی را بشنو که تا به حال غریبه بودی..&lt;br /&gt;&apos;&apos; گوش بسپار به نوایی که تو را خواهد برد..خواهد ربود تو را از خویشتن&lt;br /&gt;&apos;&apos; و باز شهری را ببین که مردمانش با هم غریبه اند... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. .  .   .    .     . شک میکنم به بودنم .     .    .   .  . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 05:31:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>اساسا وقتی وبلاگی آپ نمیشه معنیش این نیس..که نویسنده حرفی برای گفتن نداره..میتونه معنی بهتری داشته باشه! مثه ...&lt;br /&gt;مثه بهتر شدن این زندگیه کوفتی..یا مثلا آدم شدن نویسنده یا چه میدونم ... رعایت حجاب!!  رعایت حجاب در نگفتن حرفها&lt;br /&gt;جای بسی تعجب دارد اگر انتظار کلامی معنادار از اینجانب منگِ منگِ منگ دارنی!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وای من چه بیوتی فول شدم... &lt;br /&gt;فردا در آغوشیم . . . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 09:59:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>
هه هه ... &lt;br /&gt;باز باید برم.. شکنجه دوری داره تموم میشه باز... دوباره دوری از اینجا و نزدیک به اون.&lt;br /&gt;. . . تموم شد(نقطه)&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>حالا که دستم بهت نمیرسه... پس...&lt;br /&gt;فحش بد بر تو باد.!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 07:31:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>... می مونم تا چرکای دلم خشک شه زود&lt;br /&gt;... ... هیچوقت سنگی برنداشتم که نتونم پرت کنم&lt;br /&gt;... ... ... رو پاهام وایسادم و الانم مرد شدم&lt;br /&gt;... ... ... ... مردم بهم یاد دادن اعتمادو ترک کنم..شاید خوشایند نیست ولی حقیقت داره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه هامونو آزاد گذاشتیم تووی خیابون بگردن..بگردن تا یاد بگیرن اجتماعِ ما پر از گرگه...خوبم یاد گرفتن گاهی حتی به قیمت جونشون...و گاهی چند قطره خون..آره همون خونی که شب زفاف بهش احتیاج دارن اما مگه آقای داماد زبون میفهمه؟ کیه که حالیش کنه اون پرده قربانیه تجربه یی شد که الان عروسمون بتونه دِل تو نکبتُ درست و حسابی نرم کنه که بفهمه و بدونه چطوری باید باهات تا کنه..که مبادا رهش کنی دوباره توی این شهر.&lt;br /&gt;چه مهساهایی که هنوز طعم سکس رو نچشیدن و چه مهیارهایی که از هرچی سکسه زده شدن... و باز چه گلنازهای عشق لاتی که کنار ما زندگی میکنن و گاهی به عشق من و تو تیزی میکشن...باورت میشه؟؟ من دیدم.&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 10:41:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>خب چه ایرادی داره حالا که اینجام چپ و راست بنویسم تا از شر این عقده ی ننوشتن خلاص بشم..&lt;br /&gt;. . . دیشب دوباره خوابتو دیدم.. تو بودی و مادرت.. تووی یه جشن عروسی که منم بودم.اما باور میکنی توو این مدت یکبارم ندیدمت..اوه..توی خوام دلم برات تنگ میشه!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 06:50:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>هه هه... فکر میکردم نقش مهمی ندارم! اما مثه اینکه نقش ِ اول این زندگی خودِ منم!!.. &lt;br /&gt;- احساسم؟! خب خوشحالم...)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 21:19:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>
خداحافظ... و شاید وقتی دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 20:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>ظهر ِ یکشنبه بود و من توی ساندویچی منتظر زنگت بودم که بیام دنبالت و ببرمت خونه..کلی سفارش داشتم بِهت که چی برداری و چی برنداری.! &lt;br /&gt;بالاخره ساندویچِ من حاضر شد...میوونِ خوردن و فکر کردن به ساعتی بعد بودم که گوشی لرزش ِ سختی کرد و پیغامت این بود که: کجائی؟ تو رو خدا بیا..ولش کن..بیا..   مثه همیشه دستورت اجرا شد و ساندویچ ِ نیمه خورده روی میز رها...&lt;br /&gt;با سرعت خودمو به کوچه رسوندم..باهات هماهنگ کردم و راه افتادم..اما تو مثه همیشه از من جلوتر بودی و منتظرم&lt;br /&gt;توی میدون بِهت رسیدم و دستتو گرفتم..سوار ِ ماشین شدیم..تو اما دلت از چیزی گرفته بود..از حرفهای یک فرشته که نگرانت بود... تا به مقصد برسیم تو فقط سر تکون دادی.. گرفته بودی و من کارم رو خوب بلد بودم..&lt;br /&gt;به خونه که رسیدیم حیاط خلوت بود و یک راست به اتاقم رفتیم... &lt;br /&gt;اونجا حالت بهتر شد..شاید به خاطر تنها شدن با من!&lt;br /&gt;. . . بگذریم که چی گذشت توو اون ساعات..&lt;br /&gt;بهت قول دادم که جائی نگم تو با من دردهات رو فراموش میکنی.&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 09:36:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://redbulll.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>همیشه از اینکه کسی رو سورپرایز کنم خوشم میومد..مثه امروز...&lt;br /&gt;حالا قضیه چیه؟ توی خونه 12 متری بابلم نشسته بودم که خبر رسید تا روز ِ 3شنبه هفته آینده کلاسی برگزار نمیشه! از طرفی فکر ِ جیب ِ خالی هم کمی آزرده مان کرده بود پدر سوخته.. از طرفی دیگر باز خبر رسید پول مورد نیاز در حسابت است..از عالم غیب ندائی رسید که هی..! پاشو مایه رو بردار و جیم بزن تهرون!! خلاصه اینکه به کسی نگفتیم و عازم شدیم به سمت ولایت خودمان و در راه به این فکر میکردیم که الانه که برسیم اونجا همه کلی ذوق میکنند و جامه ز ِ تن میدرند از شوق دیدن ما..لابد! اما از این خبرها نبود و نشد...درب ِ منزل را که باز نمودیم به جز عده قلیلی مگس و شاید هم شپش کسی را برای استقبال ندیدیم و از این رو ضایع شدیم رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;+ فکر سورپرایز را از سر ِ مبارک بیرون کردیم رفت!!&lt;br /&gt;+ پیپ هم دود ِ خوبی ست برای گاه ِ تنهائی..اهالی ِ عمل دریابند.&lt;br /&gt;+ خوش آمدیم به تهران ِ خودمان.!!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 18:12:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=redbulll&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>redbulll</dc:creator>
<guid>http://redbulll.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
