تبليغاتX
نبودن بی تو

. . . باید به جون, یکی از اساتید معارف_مان دعا کنیم که سوالی پرسید و جوابی گرفت که باعث خنده و ریسه ما در اندرونی کلاس و خیابان و بیابان و البته اینجا شد.

حالا هم اینجا میگم..میدونم کسایی هستن که دوست دارن درباره این موضوع حرف بزنن یا لااقل ضجه ئی و فریادی از سر ناتوانی...

 ( یه مجموعه تست بود که سرکلاس استاد داشت جواب میداد و توضیح.. سوالی از یه آقایی پرسید که جوابش رو نمیدونست و با مسخرگی گفت: ماشین حساب ندارم.نمیتونم حساب کنم!!

جناب استاد خنده یی فرمودند و ادامه...

ساعتی بعد مجدد از همون آقا سوال دیگه یی کرد و در ادامه سوال از طرف پرسید: لابد میخوای بگی ماشین حساب نداری و نمیتونی حساب کنی ؟؟! هه..هه..

طرف جواب داد: نه.. من اومدن اینجا که مهندس بشم  نه ملا ... )

 

+ منم با این طرف موافقم..دوست ندارم چیزی که به رشته من مربوط نیست رو بدونم و بخونم و البته وقتی رو براش بذارم..در حالی به اندازه دنیایی از موضوع اصلی عقب_م...

+ نوشته شده در ساعت 20:27 توسط محمد |

این مرض من تازگی نداره... سالهاست که میلولد و میلولد و میلولد...

باور کن گاهی اوقات که یادش می افتم میخوام کنار خیابون بشینم و زار بزنم به این حالم...نمیدونم این چه مرگیه که ما رو گرفته..ول هم نمیکنه بد مصب! صد بار صد بار صد بار خواستم بزارم کنار این مرض و این عادتو اما مگه موفق شدم؟ نه به خدا نه ...دیگه خسته شدم...خسته...

یه بار نشد یه کاری رو شروع کنم(درست)... از همون اولش محکم و با اراده  پیش برم..نشد که نشد.!اااا

والا به خدا همه عالم و آدم هم اومدن ونشستن و باهام حرف زدن و نصیحتم کردن اما انگار این توو مغزی نیست که بخواد فکر کنه..بشینه با خودش دو دو تا چارتا کنه که آخه دیوونه!عمرت تموم شد..۵ سالت داره سر میاد...ساده..! کدوم پنج سال..چی داری میگی آخه عمله...

بفرما...۲۲ سالت شد و هیچی نشدی...جوون عزیزت یه بار..یه شب بشین با خودت فکر کن..بگو آخه این منی که سال ۸۳ از هنرستان فارغ التحصیل شد با این منی که حالا میخ جلوی آیینه نشسته و سال هم سالِ ۸۶ هِ...چه فرقی کرده؟؟ چقدر جلو رفته..؟! هه چی دارم میگم..هذیون!! جلو رفتم؟؟!!!    من حاضرم دست روی مقدس ترین کتابا بزارم و بگم: جلو که نرفتی هیچ..عقب هم رفتی..به عبارتی گند هم زدی!

چند بار تا حالا...چند بار تا حالا...گفتی..این دیگه آخریشه..از اینجا به بعد یه طورِ دیگه میشه؟!ها..

اما شد؟...

نه نشد نشد نشد... و تا خودت مثه آدم..مثه مرد...نخوای..نمیشه

واضح بگم پسر جون...: (( خیلیا به جائی که من هستم حسادت میکنن اما دستشون بهم نمیرسه..اما اگه دیر بجنبم...بعید نیست که ازم جلو هم بزنن..بخدا من خیلی هستم..خیلی!!))

 پ.ن:مخاطب مطالب فوقJust Me 

 

+ نوشته شده در ساعت 22:40 توسط محمد |

مرثیه ای برای بخت سرکش*

. . . تصویری که به ذهنم آمد مراسم عزاداری بود که مردم جنوب فرانسه برگزار می کردند.

وقتی بک نفر می میرد همه خانواده و آشنایانش مویه کنان دورش جمع می شوند.همه آواز میخوانند و سر به زیرند.یک دفعه یک نفر بلند می شود و می زند زیر آواز و با صدای بسیار زیبایی شروع می کند به خواندن و این هم صدایی را تبدیل می کند به یک صدا.این تصاویر من را یاد کار محسن نامجو انداخت.با خودم گفتم: این آوازه خوان نابهنگام محسن نامجوست.این مویه کنان دانشجویان دانشکده ما هستند و آن نعشی که وسطشان افتاده به قول محسن نامجو همان بخت سرکش است.

. . . تمام دو سی دی را داشتم به دقت گوش دادم و فقط یک بار شنیدم آن هم سر کوه بلند.بقیه اش یار بود و هق هق بود و رنج بود..آرامش با دیازپام 10 بود ..اما خشم نبود..خشونت نبود. منظورم این نیست که مخدر بود.منظورم این است که همیشه نارضایتی را با اعتراض یکی نگیرید...

. . . احساس کردم این رنجی که من دیدم رنج جوانان ماست....جوانانی که تاریخ مثل یک تانک از رویشان رد شده.جوانانی که تاریخ جمعی کشورشان اجازه نداده بود که تاریخ فردی شان را تجربه کنند.در نتیجه تلخی را در تک تک کلامشان می شود دید . . . در آن ترانه که یک روز از خواب بیدار شدی سنت بالاتر رفته..شانه هایت افتاده تر شده..موهایت سفیدتر..قیافه ات خسته تر.جبر سیاسی را می بینیم. دست هایت را یا بالای سرت می گیرند و یا اصلا با تو کاری ندارند.یا نادیده گرفته می شوی و یا اینکه مدام کنترلت می کنند و قضاوت می کنند و این حرفی است که در گفتنش احتیاط داشتم ..اما حالا مصمم می گویم:خلاص شدن..دویدن برای آرامش.+

+ نوشته شده در ساعت 17:6 توسط محمد |

وقتی دور نشستی و بلبل زبونی میکنی..میدونی به چی فکر میکنم..؟ به اینکه اگه الان اینجا دم دستم بودی..آخ چه پدری ازت در میاوردم..وای وای!!

دیدی اینا رو که تو کانالای ماهواره یی شر و ور به هم میبافن؟..اه اه اگه بدونی چقد متنفرم از ادمایی که دور وا میستن و حرف میزنن....آأخه میدونی من اینجور موقع ها گوشام کمی سنگین میشه و سخته واسم گوش دادن..اینه که خیلی دلم میخواد نزدیکتر باشم تا بتونیم با هم راحتتر اختلاط کنیم...

کمی نزدیکتر بیا فرزند..!

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

درباره جاودانگی..سالومه شایگان( حتما مطالعه شود!)

+ نوشته شده در ساعت 16:6 توسط محمد |