تبليغاتX
نبودن بی تو
ــ می بخشید آقا...ظاهرا فراموشی رخ داده..!

* مممم نمیدونم...به هر حال...

ــ نه نه... صبر کنید...من آخه فراموش نکردم...در واقع من فراموش شدم...فراموش..شایدم کمی کمرنگ شدم...

+ نوشته شده در ساعت 23:22 توسط محمد |

خواستم از شما بگم اما...

ببخشید مثه اینکه تصویر زیبای شما توو ذهنم کمی محو شده...باید ترمیم بشه! چند روز دیگه میام ببینمتون...باید قول بدی دستاتو از روو صورتت برداری تا من به کارم برسم.

سفارش زیاد ندارم..اما خب...یه قلب سنگی دارم که میخوام روش تصویر شما رو بکنم...همین یه قلبو دارم که اونم با چهره تو زیبا زیباتر میشه...دیگه قلبی ندارم..پس دیگه سفارشی هم نمی مونه.!...

 

+ نوشته شده در ساعت 23:12 توسط محمد |

بچه تر  که بودم خوب واست عزاداری میکردم...اما دیگه این سالها..ببخشیدا ولی انگار نمی شناسمت!

من همونی هستم که بالا و پایین میرفتم توی تکیه و عزاداریت ولو بودم..نمی رفتم واسه خوش گذرونی..خودت خوب میدونی واسه چی اونجا بودم .

اما یادته..؟ اون شب که اومدی توو خوابم..سرم رو از روی بالش برداشتی و گذاشتی رو پات..یادته؟ چی دارم میگم؟ مگه میشه تو یادت بره؟؟!... آره من یادمه..بهم گفته بودن اگه خواب امام رو دیدی نباید واسه کسی تعریف کنی..اما من رفتم و واسه همه گفتم نمیخواستم پز بدم به خوابی که دیدم اما واقعیتش توو عالم بچه گی که این حرفا نبود...پز دادن و کلاس گذاشتن! نه به خدا همش از روی سادگی بود اما تو دیگه نیومدی..توو خوابم که هیچ...توو یادمم نیومدی...نگو تقصیر خودمه..زیر بارش نمی رم...

+ نوشته شده در ساعت 11:23 توسط محمد |

وقتی دور نشستی و بلبل زبونی میکنی..میدونی به چی فکر میکنم..؟ به اینکه اگه الان اینجا دم دستم بودی..آخ چه پدری ازت در میاوردم..وای وای!!

دیدی اینا رو که تو کانالای ماهواره یی شر و ور به هم میبافن؟..اه اه اگه بدونی چقد متنفرم از ادمایی که دور وا میستن و حرف میزنن....آأخه میدونی من اینجور موقع ها گوشام کمی سنگین میشه و سخته واسم گوش دادن..اینه که خیلی دلم میخواد نزدیکتر باشم تا بتونیم با هم راحتتر اختلاط کنیم...

کمی نزدیکتر بیا فرزند..!

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

درباره جاودانگی..سالومه شایگان( حتما مطالعه شود!)

+ نوشته شده در ساعت 16:6 توسط محمد |

امروز کنار خیابون.. با همون حال لرزونه از سرما..فکر میکردم اگه اخوان اینجا بود و این سرما رو میدید..چی میگفت؟ بازم میگفت..: هوا بس ناجوانمردانه سرد است..؟!!
+ نوشته شده در ساعت 0:3 توسط محمد |

پدر پولدار پدر بی پول

رابرت کیوساکی..ترجمه بهادرزاده..نشر پیک آوین

اینو چند وقته گرفتم اما هنوز تمومش نکردم..یکی مردونگی کنه..بخونه واسه منم خلاصه ش رو بگه..ممنون میشم.!

+ نوشته شده در ساعت 23:35 توسط محمد |

خنگ شدم..! تازگیا بدجوری شدم..به قول یکی انگار که خر مغزت و گاز گرفته..!!

یعنی خر..مغزم و گاز...نه نه احتمالا اشتباهی شده..اینجا خرش کجا بود..اما.. اما نه پس این یارو که تازگیا دل خوشی ازش ندارمو چی صداش میزدم..؟ آها..آره همون رو میگم خر

آره آره فکر کنم همون مغزمو گاز گاز کرده...

+ نوشته شده در ساعت 23:18 توسط محمد |

سیاسی شدم رفت...

امروز فرداس که بیان یقه مو بگیرن و بکنن توو ماشین و یه راس ببرن اوین..اونجا کلی شکنجه م میدن اما من یه کلمه هم حرف نمیزنم...آدم باید محکم باشه با دوتا سیلی تو صورت که نباید همه چی رو گذاشت کف دستشون... حالا ببین..! من ؟آدم سیاسی ی شدم..باور نمیکنی؟! حالا وقتی اومدن بردنم اونوقت میفهمی..

آه خدا...من چقدر بارم میشه از سیاست..اصلا میدونی نظر بنده در مورد سیاستهای جناب بوش...

....نه ولش کن..چیزی نمیخواستم بگم..

اما یکی بهم گفت: با چارتا روزنامه شرق و غرب خوندن و دوتا اخبار دیدن و تحلیل خوردن!که کسی سیاسی نمیشه..

اوه چه بد..فکر کردم سیاسی شدم..اما...

+ نوشته شده در ساعت 20:58 توسط محمد |

یه دفه دلم واسه یه کوچه تنگ شد..کوچه ئی که هروقت میرم تا خانوم و ببینم اونجا باهاش قرار میذارم و از اونجا میریم و دوباره واسه خداحافظی به اونجا برمیگردیم...کوچه ئی که الان..همین الان درست توو همین لحظه..بیشتر از هرجای دنیا دوستش دارم و دلتنگشم...

این برف و راه بندونم که حسابی واسه سیر و سفر ما شاخ شده...گفتن تا چند روز دیگه همه چی عادی میشه و راهها هم باز میشن...خداکنه همینطور بشه و گرنه ممکنه دق کنم...دق.

باور کن کلی حرف دارم که بگم اما...حوصله ش رو ندارم..ندارم..ندارم

+ نوشته شده در ساعت 22:56 توسط محمد |

ما که تا یادمونه هروقت رفتیم بانک..چه وقتایی که خواستیم پول بگیریم..چه وقتایی که خواستیم خدای نکرده پول بدیم...وضع همین بود! شلوغ شلوغ شلوغ

اصلا انگار نه انگار...مثه اینکه واسه جماعت بانکدار توفیری نمیکنه که بگیرن یا بدن..؟!

* اوه ببخشید میشه.حالا که فرقی نداره دادن با گرفتن..یه چند صد میلیونی توی این کیسه گدایی بنده حقیر بتپانید..؟؟ ممنون میشم.

+ نوشته شده در ساعت 14:46 توسط محمد |

 

گاهی اوقات اشتباه میشه...به جای کشت..کشاورز درو میشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 14:17 توسط محمد |

دلمان شدیدا فتیر وار ( إبی ) میخواهد...! مجدد رجوع مینماییم به سمت پوشه خوش صدایش.
+ نوشته شده در ساعت 18:4 توسط محمد |

جالبه...خیلی هم جالبه..

یه وقت تصمیم میگیرم ننویسم...دوباره تصمیم میگیرم یه وبلاگ دیگه بسازم و اونجا..بهتر از اینجا بنویسم(( یاد یه دوستی افتادم که میگفت واسه تغییر کردن و بهتر شدن نیازی نیست از اینجا به جای دیگه ی بری..میگفت نیازی به تغییر مکان یا حتی زمان نیست...برای تغییر این فکر توئه باید تغییر کنه یا به عبارتی متحول بشه...)) تا حد بسیار زیادی با این حرف موافقم! و اصلا به همین خاطر برگشتم اینجا و تصمیم دارم یه چیزی بسازم از همینی که هست((این جمله رو جائی شنیدم و خیلی هم دوستش دارم..: ساختن و به نتیجه رسیدن از همینی که هست:..))

یادم نمیاد تا حالا توی وبلاگ چیزی مثه.:لطفا نظر بگذارید..! یا .: جوون مادرت نظر بده:. یا یه همچین چیزایی...دلیلشم اینه که مطمئنا تو خودت میدونی همونطور که حرف من برات مهمه..نظر تو و به عبارت ساده تر نقد تو بر یادداشت من هم واسم مهمه...خیلی مهمه( البته به من هم سر یزن های تکراری رو اصلا دوست ندارم اما لطف کن آدرس وبلاگت رو برام بذار..حتما سر میزنم).

تا به حال همچین پستی..با این پهنا و درازا نداشتم...اینم احتما آخریش نخواهد بود.

+ نوشته شده در ساعت 17:37 توسط محمد |

اصلن همینه که هست..دوست دارم سالی یه بار آپلاینش کنم!! حالا چار کلوم چرت و پرت خوندن یا نخوندن..مسئله چیست؟این؟...!بی خیال....
+ نوشته شده در ساعت 10:56 توسط محمد |

مویوم دلوم میخواد تنها باشم اما نه تنهای تنها...مو موخوم تو هم بشی...اصن مو موخوم با تو تنها باشم!!

هو یره گاهی دلوم که میگیره..نمیدونوم چطو با تو بو گوم حرفمه.؟! تو نه که نفهمی حرفای دلوم ره...نه...

نمیدونوم...

هر وقت با این لهجه یادگاری از مشهد و مشهدی ها صحبت میکنم حالم بهتر میشه..کوک میشم!

دلم میخواد یه بچه مشهد باشه و تا خود صبح براش فک بزنم اونم با همین لهجه مشهدی...

هاای...یادش بخیر.

+ نوشته شده در ساعت 23:54 توسط محمد |

اگر پول داشتم
یک لامبورگینی سبز می خریدم
اگر پول داشتم
یک اتاق می گرفتم در هتل پلازا
اگر پول داشتم
دست توی گردن مدونا می انداختم
اگر پول داشتم
می رفتم
دیزنی را قرق می کردم
برای خودم تنهایی
و تمام آمازون را
برای حیات خانه ام می خریدم
بعد توی حیات خانه
یعنی جنگل آمازون
روی تخت طلایی ام می نشستم
و گریه می کردم
برای تو
که سفید بودی
مثل ماه
و دیگر بر نمی گردی.
+ نوشته شده در ساعت 23:37 توسط محمد |

... من از خودم دلگیرم.. یا بهتر بگم: شاکیم از خودم

چرا...؟!... روی دیوار اتاقم عکس هرکس که بگی هست الا اون...خب دلم میگیره..آخه چرا مگه از اون آشناترم کسی هست؟؟

اصلا من یه ذره جرات ندارم که عکستو به دیوار اتاقم بزنم و بزارم همه ببینن و بدونن که تو هستی..اینجا هم هستی..اینجااااا

یه روز اما همه عکساتو به دیوار اتاقم میزنم...

 

+ نوشته شده در ساعت 15:11 توسط محمد |

اگه چشمم نزنن..دارم آدم میشم!

راستشو بخوای خوشحالم...

چند روزی هست که بیکارم. یعنی تقریبا یه چیزایی ریخته به هم و تا درست بشه وقت میبره..

حال باید دید چطور میشه/.

 

+ نوشته شده در ساعت 18:36 توسط محمد |

توجه توجه...

این منم که دارم می نویسم!...

این یک بازگشته.. همینجا راحتترم...

دوباره همینجااا می نویسم.

                                                     بسم الله...

+ نوشته شده در ساعت 18:27 توسط محمد |