تبليغاتX
نبودن بی تو
احیانا اگه کسی  سابقا اراجیف بنده رو میخونده.. از این به بعد تشریف بیارین اینجا(+)

البته نمیدونم چرا اینکارو کردم هنوز خودمم توو بهت این عمل بی خود و بی جهت گیر کردم

( اگه کسی دلیل این نقل مکان رو فهمید لطف کنه به منم بگه..ثواب داره!)

mohamad1986.blogfa.com

mohamad1986.blogfa.com

mohamad1986.blogfa.com

. . . و در آخر... خداحافظ دوران ردبول خواری!!

+ نوشته شده در ساعت 21:22 توسط محمد |

ولکن... ولم کن(با لهجه مازندرانی)!!    Vela Ken

پاخه پاخه... یواش یواش   Pakhe Pakhe

ا  خدا مره... ای خدای من   Ee Khoda Mere

مر بی... بگیر منو!   Mere Bay

...

خب...فعلا همینا رو یاد گرفتم..تا امروز تقریبا یه ساله که زیر نظر پرنسس خوبم مشغول تحصیل این زبان هستم(خوشحال هستم!!)

+ نوشته شده در ساعت 20:4 توسط محمد |

خدا نشست و به استدلال جدید مردْ در مورد عدم وجود خدا، لبخند زد.
+ نوشته شده در ساعت 19:43 توسط محمد |

ــ دلم موی شرابی میخواد..

*ـ آره منم دوست دارم.

ــ پس ایندفعه موهاتو شرابی کن..

*ـ ای وای نه..نمیشه

ــ ااا...چرا؟

*ـ آخه... دوست ندارم!!

+ نوشته شده در ساعت 0:27 توسط محمد |

جدیدا یه مرضی گرفتم اونم اینه که دوست دارم یه چیزایی که جای زیادی هم نمیگیره رو پاک کنم... اصلا هم از دلیلش نپرس که خودمم نمیدونم چرا..؟!!

آقا ما یه جهالتی کردیم امروز و رفتیم صاف نشستیم جلوی دو تا بانوی شدیدا حراف که الحق چه نفسی هم داشتن این دوتا...واااای...دقیقا تا آخرین ثانیه های تدریس استاد که من اصلا صداشو نشنیدم اینا داشتن یک ریز و بدون استراحت حرف میزدن....خدا یه شوهراشون رحم کنه..! 

+ نوشته شده در ساعت 23:28 توسط محمد |

ــ زن من در کل کم حرف میزنه...!

*ـ اوه عجب.. به حق چیزای ندیده و نشنیده..!!!

+ نوشته شده در ساعت 22:32 توسط محمد |

شاعر میگه:تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه...

حاج خانوم ما هم امروز پای تلفن چه تصورها که نمیکردن و چه خرج ها که گردن ما ننداختن..به به...

در جای دیگر شاعر میفرماید:هرچی بخوای همون میشم...( حالا حکایت ماست.. ما هم نه از روی ترس هاااا نه... از روی عشق قول دادیم که هر آنچه تصور  فرمودن براشون تهیه کنیم که البته خدا با ماست..)

.  .  .  .  .  .

امروز یه استاد عوض کردم!!... از آنجا که بنده آدم شناسی هستم قدر... ایشان را شناسایی کردم خفن! که بیا و ببین

ایشون البته یک پاشون کمی مشکل داره و به قولی میلنگه اما دستش برای گرفتن ساز..ابدا نمی لنگه(برعکس من)!! کتابی که حاجیتون تا چندی پیش باهاش ور میرفت رو هم توصیه فرمودن که در صورت مشاهده شومینه یا چیزی شبیه آن!! حتما از عمل پرتاب استفاده کنم و آتیشش بزنم این کتاب اول استاد!!! خالقی عزیز رو(( خدایش بیامرزد)). ما هم اطاعت امر کردیم و فعلا به صورت پاره پوره و جر واجر کنار گذاشتیم تا فردا شب راس ساعت ۹ شب تسلیم عوامل شهرداری کنیم.!!

.

.

.

.

.

.

اینم محض طولانی شدن پست!!

+ نوشته شده در ساعت 22:43 توسط محمد |

لبم داره خون میاد

خونم لب میخواد

آه کجایی من دلم لب میخواد...!

(( آقا مگه قرار نیست اینجا هرچی دلم خواست بنویسم؟! خب من وقتی دلم یه چیزی میخواد آیا نباید بگم؟ خب باید بگم دیگه

تازه من به خودشم میگم ولی باید اینجام بگم یه وقت یادم نره دیگه!

... هرچند هربار که کنارشم کلی کار دارم باهاش که به هیچ کدومش نمیرسم

نه امیدی نیست من اگه تا پایان عمرم هم کنارش باشم بازم کلی کار می مونه که انجامش نداده باشم!!!

من دوست دارم فقط نگاهش کنم و دستای خوبشو بگیرم و ببوسم

آخ خدااااا... آی آدمای.. اون منو دوست داره: دل همتون بسوزه...

تازه  قرار شده یه قبر دو طبقه هم بگیریم واسه روز رفتن...))

+ نوشته شده در ساعت 19:18 توسط محمد |

آخ که اگه همه دنیا ساکت بود...

اگه همه دنیا بی صدا میشد...

اگه هیچ کس کلامی حرف نمی زد...

اگه همه ساکت میشستن یه گوشه و توو وادی خودشون سیر میکردن و دنیا فقط واسه چند روز یا حتی چند لحظه سکوت مطلق رو تجربه می کرد..

... آخ اگه همه اینا میشد...من... من حتما یه چیزی مینوشتم و دنیا رو زیر و رو میکردم

اونوقت میشدم نویسنده اول دنیا!! وه پسر کی فکرشو میکرد من..محمد.. یه روز توو سکوتی دوست داشتنی به هر اونچه که میخوام برسم... وای

اما مثه اینکه این دنیای پر سر و صدا خیال خفه خون گرفتن نداره!!

متشکرم..من نمیخوام..همه جوایز رو پس می فرستم ... بدین به اونی که می تونه توو فریادها آروم حرف بزنه و البته صداش هم واسه همه مفهوم و به دردبخور باشه....فکر میکنم اون لایق تره.

+ نوشته شده در ساعت 23:16 توسط محمد |

چند رو پیش رفته بودیم مولوی با یه دوستی.. قصد خرید سنجابی رو داشتیم واسه یه عزیزی که البته نیت مون عملی هم شد و خریدیم و دوان دوان راه افتادیم به سمت خونه

از اونجایی که ما عجیب..خوش شانس تشریف داریم همونجا رحمت الهی نازل شد بر سر بی کلاه و تن بی چتر ما..

خلاصه اینکه تا برسیم به منزل شدیم یه چیزی توو مایه های همون سنجابه که تا اینجا توی جیب کت ما جا خوش کرده بود با اجازه تون چند تا نقل و نبات هم یادگاری واسه جیبمون گذاشتن.دستشون درد نکنه به هر حال

نمی دونم گذرتون به اون طرفا خورده یا نه ولی بد نیست حداقل یه بار برین اون ور

آدم یاد روزای اول زندگی بشر میفته(هی یادش بخیر..چقدر با کانگورو ها کورس سرعت گذاشتیم و هر دفعه هم باختیم اما از رو نرفتیم..!) 

+ نوشته شده در ساعت 17:41 توسط محمد |

_  کاش ما قدرت این رو داشتیم که چیزهای دوست نداشتنی رو تغییر بدیم.

+  خب...اینجا هر اونچه که دوست نداشتی رو میتونی از بین ببری!(نابود کنی)

_  اوه نه این که به نظر خیلی غیر منطقی میاد

+ آره...منطق! این دقیقا اولین چیزیه که به محض بوجود اومدن این قانون از بین رفت!!..

.....

طبق ماده واحده شماره 625 قانون نون و آب!!چیزهای دوست نداشتنی نباید دوست داشته شوند!!!! چون دوست نداشتنی هستند خب .

 

+ نوشته شده در ساعت 17:37 توسط محمد |

خیلی زور داره واسم وقتی موقع نیاز به یکی کمک میکنی اما وقتی لازمش داری..نیست

خیلی زور داره واسم وقتی طرف ماشینو برمی داره و میره لواسون تا ته بنزینشم مصرف میکنه و میاره میذاره جلوم..اما وقتی بهش میگی ماشین بنزین نداره و توو خیابون مونده..میگه: خب چیکار کنم؟! ( با خودت میگی خب دیگه بهش نمیدم.. اما آخه اینم شدنی نیست)...

 

+ نوشته شده در ساعت 23:50 توسط محمد |

الان که دارم اینو مینویسم دهنم پره پفکه!!

حالا توو همین حالت یه تصمیم مهم گرفتم که البته امیدوارم پفکی نباشه!...

آقا ما یعنی من! رشته ام حسابداریه... اما الان خیلی وقته که از حساب و حسابداریها عقب افتادم و اطلاعاتم رو به روز نکردم.. نمیدونم دلیلش دقیقا چیه؟ اما هرچی که هست تا اینجا بوده و نمیخوام از اینجا به بعد باشه!!

تصمیم دارم بیشتر کتابای مالی بخونم و کارهای مالی بکنم تا بلکه تلافی بشه این روزهای دور از ترازنامه و صورت سود و زیان و حصه و حقوق و دستمزد و Lifo , Fifo و خرد و کلان و سازمان و مدیریت و میانه و صنعتی و شرکتها و حسابداری دولتی و ...

و در آخر: سلام و درود به حسابرسی..گرایش دوست داشتنیه این رشته ناب!!

+ نوشته شده در ساعت 17:41 توسط محمد |

دیشب عجب شبی بود! تا تونستم حرف زدم و گریه کردم اما یه نفر هست که نمیذاره اشکام تموم بشه..اون بازم تنهام نذاشت

دیشب باید تنها می بودم ولی با اون نه... تنها نموندم.

راستی اینم همچین بی تاثیر نبود.

+ نوشته شده در ساعت 16:41 توسط محمد |

اگه میون فک و فامیلم یه آدم پیر مردنی باشه که هیچ وارثی هم نداشته باشه و همه ارثش به من برسه..قول میدم اون چیزی که ازم خواستی رو برات بخرم!!عزیزم
+ نوشته شده در ساعت 16:26 توسط محمد |

الان داشتیم با اهل و عیال اختلاط میکردیم..فرمودن چرا موهای حضرت آقا مثه امروزیهااا سیخ!! نیست؟؟

دوتا شاخ روی سرمون داشتیم از قدیم ..اشاره کردیم که یعنی اینارو میفرمایین دیگه؟ گفتن خیر..سیخه سیخه سیخ باید باشه!!  حالا اگه مدل اژدهایی هم بود دیگه چه بهتر!!!!!

فکر کردم اگه این کارو بکنم میتونیم پول خوبی به جیب بزنیماااا...اگه مدل اژدهایی بزنیم احتمالا از دهان در و گوهر بارمون چیزی شبیه آتش هم زبانه خواهد کشید که بنده با این فکر اقتصادی درآمدزایی میکنم که بیا و ببین.  میپرسی چطور؟؟

خب...میتونیم یه فست فود بزنیم و آگهی بدیم که:طبخ غذا در حضور مشتری! با آتش اژدها!!

وه..پسر وضعمون خوب میشه..

تازه اگه کسی هم توو خیابون ازم آتیش خواست میتونم سیگارشو براش روشن کنم!!

.......

دو ساعت دیگه قراره بیدار بشم و درس بخونم! نمیدونم چطور آخه من که هنوز نخوابیدم.

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط محمد |

دیشب یه خواب بهشتی دیدم...نه بابا ربطی به بهشتی نداره..مایه خواب بهشتی بود یعنی بهتر بگم لوکیشنش توو بهشت بود!!

یه آقای پیر گیس سفید ریش و مو بلند کنار یه جوی آب نشسته بود و داشت با من حرف میزد

میگفت جوون چرا قدر چیزهای که داری رو نمیدونی؟؟ توی ذهنم گشتم دنبال تموم چیزهایی که دارم...

خب..یه چیز خیلی ارزشمند هست که اونجا یاد اون افتادم..گفتم: من قدرشو میدونم! دوستش دارم و اینو بارها بهش گفتم..

گفت: نه...نمی دونی...  و یه روز از دستش میدی و اونوقت حسرت میخوری...

گفت: تا حالا واسش چیکار کردی؟؟واسه خاطر کسی که برات ارزشمنده چیکار کردی..

( موندم چی بگم..حرفی نداشتم.. تصمیم گرفتم از خواب بیدار شم و شدم!!)

+ نوشته شده در ساعت 17:54 توسط محمد |

گاهی به گاهنامه ندا.ح هم سر بزنیم و ببینیم رشد تکنولوژی رو...

........

موضوع بعدی اینکه این روزا سالگرد استاد نوذری عزیزمه...دوستش داشتم و دارم...دوست داشتم همیشه مثه اون حرف بزنم و گاهی هم بنویسم.مثه اون...خیلی مهمه که بتونی مثل یه آدم بزرگ باشی.. تقلید کنی ..این خودش ارزش داره.

...................................

یه چیزی ازم خواسته که... نمیدونم چکار کنم.!

+ نوشته شده در ساعت 22:48 توسط محمد |

تازه از آغوش یار جدا شدم..حالم خوش نیست.

هنوز هیچی نشده دلم تنگ شد براش! دل ما هم که چپ و راست کارش همینه...

+ نوشته شده در ساعت 23:31 توسط محمد |

. . . ارزونترین جنس حراجی میشم

                                                 دور تو می چرخم و حاجی میشم...

 

 

میخوام فردا برم پیشش..خیلی وقته ندیدمش..دلم براش عجیب تنگ شده راستشو بخوای هنوز باورم نمیشه که فردا دستشو بگیرم و آروم بشم..

همش فکر میکنم شاید فردا هم نشه؟! اما امیدوارم همه چی ردیف باشه ... و نه توو کارم نیاره.

 

+ نوشته شده در ساعت 22:47 توسط محمد |

توی این هوای سرد..یه قهوه داغ می چسبه...

توی پیاده رو های دوست داشتنیه ولیعصر راه میرم..وسط برفها یا شایدم..برف ها

نگاهم پی یه کافی شاپ میگرده..که پیداش هم میکنه.

داخل میشم..روی یکی از صندلیها میشینم..تنهام..دلم میگیره از دیدن دوستایی که با هم اینجا پای میزها نشستن و دست زیر چونه..زل زدن توو چشمای هم..

منم دلم میخواست تو باشی..اینجا کنار من..دست توی دستم..نه برای امروز..برای همیشه همیشه همیشه...

نگاهت میکنم! تو اینجا نیستی اما من میبینمت..درست پای همون میزی که میگفتی دوستش داری..

زل زدی توو چشمای من..وای چه حس خوبی..اگه دست خودم بود همینجا زمان رو نگه میداشتم.. اما حیف!

گرمی دستات رو حس میکنم.. همون دستا که توی تابستون خیس خیس میشد از عرق.. و من چه دیوانه بودم برای این خیسی خوب.. باور کن هنوز هم طعم دستانت را باهیچ آب زمزمی  عوض نمیکنم.

یادم هست..که میگفتی مغروری..مغرورم  آری مغرور به داشتنت..مغرور اما نه از ریشه غرور..از ریشه تنت و بوی وصف ناپذیر دستانت...

هی نگاه کن.. اینبار دیگر خواب نمیبینم..این رویا نیست..وهم و خیال هم نیست...این تویی در کنار من..

و این منم...همانکه دستانت را روی صورت گرفته و نفس میکشد...

 

وای باور کن میخواهم تا ابد حرف بزنم..کلام جاریست.. و صدا هم رسا..اما حس گفتن نیست..ببخشید.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 21:43 توسط محمد |

امشب.. سفیده! نور تاریکی بدجوری توو چشم میزنه!! بذار پاشم پرده اتاقو بکنم تا ...

اه باز اومدیم دو کلوم حرف بزنیم..خوابیدی؟!

+ نوشته شده در ساعت 21:30 توسط محمد |

همیشه عادت داشت مثال های ناجور میزد.. آدم  رو با حیوون مقایسه میکرد و مثال میزد! خب خیلی تابلوئه چون اکثرا اینکارو توو جمع و جلوی روی طرف انجام میداد..

اما یه روز درست بعد از اینکه کتک مفصلی برای اینکارش خورده بود و از شدت درد به خودش میپیچید از روی اجبار سعی کرد فکر کنه! اوه چه کار بزرگ و سختی..!!

فکر جالبی کرد..: یه تابلوی کوچک تهیه کرد که تصویر یه الاغ توش بود و از اون روز به بعد واسه مثال زدن به تابلوی مذکور اشاره میکرد.

البته شنیده ها حاکی از آن است که: شخص الاغ چند باری به صورت بختک توی خوابش اومد مقداری گله گذاری کرد...

اما گذشت...

+ نوشته شده در ساعت 21:26 توسط محمد |

هیس... گوش بده ببین چی داره میگه؟؟

. . . اما این حادثه برج و کبوتر        قصه فاجعه دلبستگی شد.

توی این شعر و آهنگ یه کبوتر بی تفاوت! زیر بارون به یه برج پیر و خسته پناه میاره...باد و بارون که تموم میشه اون پرنده پر میکشه و میره دنبال کارش..التماس و اشتیاق برج کهنه من رو نمیبینه ( همیشه همینطوره...اما چرا؟)

برج کهنه تا اون روزا دلیلی برای زندگیش داشت اما حالا؟!! هیچی.   انگار که عمر بارون عمر خوشبختیه برج بود.. بارون که تموم شد..خوشبختی هم...

میدونی اگه تو بری اصلا بختی نمی مونه که بخواد خوش باشه یا ناخوش

اینو من نمیگم.. همون برج کهنه خوبم میگه. . . همونی که وقتی کبوتر بی تفاوت رفت..غصه خورد واسه همونی که...ولش کن.               راز پرواز و فقط تو می دونی   تو می دونستی. من نمیتونم برم   تو میتونی تو میتونستی.

ز.م: یه کم تلخ بود! میدونم اما نمیشد نگم.

ز.م2: دیره! خلی دیره باید برم(( اشتباه نشه..من اون کبوتر بی تفاوت نیستم...بر میگردم.))

+ نوشته شده در ساعت 20:48 توسط محمد |

یه دوست خیلی عزیزی میگفت:تو (یعنی من)  اعتماد به نفس کشنده یی داری(یعنی دارم!)

من..؟؟ اعتماد به نفس؟؟ از چی حرف میزنی؟...اصلا اینجا کجاس؟ من کی ام؟! اینو کی اینجوری کرده..؟!!! چی شده؟

............

اونی که اون بالا نوشتم یه مطلب...اینی هم که الان میخوام بنویسم یه مطلب دیگه:

همون دوست بسیار عزیز هر دفعه که تلفنی صحبت میکنیم تا بحث به جاهای باریک میکشه میگه: من این دفعه که تو رو ببینم حتما میکشمت!...البته نیاز به توضیح نیست که بنده الان زنده ام و مشغول تایپ اونهم با سرعتی سرسام آور !! در گوشه دنج اتاقم  هستم . . . اما خدا رو چه دیدی؟ شاید در چند روز آینده واقعا و ایندفعه دیگه راس راسکی! به قتل رسیدم.

باور نمیکنی؟! منم باور نمیکنم...اما از اونجای که کسی فردا رو ندیده..هرچه زودتر دست به قلم بشید و اگه نامه یی.. سوالی.. از اون دنیا و اموات بسیار بسیار محترمتون دارین به وسیله نامه کاغذی غیر الکترونیکی به آدرس ذیل: تهران_ درب قهوایی! ارسال کنید تا بر توشه سفرم بیافزایم نامه های پر از مهر و اشک و ... شما عزیزان را !!

در ضمن میتونین از روزهای پایانی عمر یاهو ایمیل های قشنگتون* هم استفاده کنید و بمیلید به این آدرس:

Mohamad_blue1986@yahoo.com

 

 ز.م : * این ستاره یعنی اینکه یه موضوعی درمورد یابو! (ببخشید) یاهو شنیدم که چون هنوز مطمئن نیستم نمیگم که قراره تا چند روز یا  چند هفته دیگه همه  یاهو آیدی های جماعت ایرانیه ساکن ایران  و پشت سرش هم دل همه دلسوختگان ( من جمله خودم) چت و چت باز (ی)  بسوزه و نیست و نابود بشه...

ضمن عرض تسلیت به استحضار میرسانم که بنده چند ماهی هست که الک چت روم رو به دیوار آویخته و دیگه کمتر می چتم! . . .

ز.م : عاشقان و سینه چاکان معضل چت...گوگل تالک  Google Talk  رو دریابید.

+ نوشته شده در ساعت 0:17 توسط محمد |

تازگی ها خیلی جلوی خودمو میگیرم که کمتر با زبونم مردم آزاری کنم .. یکی بهم گفت زبونت نیش و سوز بدی داره سعی کن درستش کنی

... خدائیش هم این چند روز که این روند رو شروع کردم تغییرات زیادی توو رفتار و برخورد اطرافیانم و مهمتر از همه (َA) ی عزیزم دیدم... باید سعی کنم دوباره اون محمد سابق نشم! . . . یعنی میگی میشه؟! چاره ایی ندارم باید بشه.

+ نوشته شده در ساعت 22:26 توسط محمد |

آقا ما با این بابامون مشکل داریم.. اصلا آبمون با هم توو یه جوب! نمیره..

هرچی من تائید میکنم ایشون تکذیب می فرمایند.. باور کن اگه وسط روز بگم الان روزه میگه نه شبه!!

ببین چند حالت داره... 1. بالاخره پدر منم نیاز به تفریح داره دیگه..اینه که سر به سر من میزاره تا اوقات فراغتش پر بشه!

  2. ما چون اخلاقیاتمون شدیدا شبیه همه..بنابراین نه ایشون بنده حقیر سراپا تقصیر رو قبول دارن و نه من ایشون رو...

3. اصلا باباجان هیچ مشکلی نداره و همه مشکلات از منه!!!

4. من الان گیج شدم از حرفای خودم و باید بگم...نمی دونم...هیچی نمی دونم... اه ...!!!!!!!!

+ نوشته شده در ساعت 22:50 توسط محمد |

از یه بنده خدایی که خیلی اهل کتاب خریدن و نخوندن بوده میپرسن که چرا؟

جواب میده که چی چرا؟!

میگن : آها...چرا؟ چرا اینهمه کتاب میخری و نمیخونی؟

میگه محض قشنگت تر شدن دکور اتاقم و پر شدن کتابخونه طویل و درازم!

میگن آخه آدم عاقل!!! کتاب رو میخرن که بخونن بلکه فکرشون قشنگ بشه... نه اتاق و دکوراسیون داخلی منزل.

میگه : آها...! پس که اینطور !!

حالا حکایت ماست...همین حالا در حال حاضر! دوتا کتاب دارم که با گذشت چند هفته از تاریخ خریدشون هنوز نخوندم.

تازه یه کتاب تعریفناک هم جدیدا پیدا کردم که تصمیم دارم اونم تهیه کنم!...

 (( یکی یه دسته جارو نداره باهاش دنبال من کنه؟؟! ))

یه موضوع دیگه هم بود که میخواستم در موردش گوهر پراکنی کنم براتون که یادم رفت چی بود!(( حیف شد... بی نصیب موندین))

 

ز.م: اون جمله فوق العاده زیبا و مفید که زیرش خط کشیدیم ازکسی نیست جز خودم ... محض ثبت کپی رایت گفتم البته..( لطفا با ذکر نام زیبای محمد مورد استفاده قرار گیرد.مرسی!)

+ نوشته شده در ساعت 17:56 توسط محمد |

 آقا اینجا رو دریابین که از دست نره...فاز و نول ما رو که به هم ریخت...رفتیم توو اون روزای قشنگه قشنگه قشنگ.

.  .  .  .  .  .  .  .  .

صدای ونگ ونگ بچه هایی که تازه به دنیا اومدن تووی سالن پیچیده

دارم فکر میکنم به اونایی که چیزی به تولدشون نمونده و تا چند لحظه دیگه یا شاید چند دقیقه دیگه قراره بیان و تعدادی آدم بی قرار و احتمالا مشتاق رو خوشحال کنن با ورودشون. اما کسی چه میدونه! توو شکم مادر..توو لحظه های آخر  چی میگذره؟ . . . هرچی به ذهنم فشار میارم چیزی یادم نمیاد شاید به خاطر اینه که اون جا خیلی تاریک بود و چشم چشمو نمیدید! بنابراین تصور میکنیم...:

سلام

من از تووی شکم مهربون ترین موجود عالم با شما صحبت میکنم. اینجا کمی جا تنگه.. نه نه اشتباه نکنین من تنها اومدم..خوشبختانه تنها هستم و جام  تقریبا خوبه! (( اما باور کنین گاهی دلم از تنهاییم میگیره.. اونوقت از ته دل آرزو میکنم که کاش یکی دیگه هم بود)) ... اوه اول بذار برات از مصائب این لوله مزخرف و پرکاربرد  ناف بگم.. خب ببین خیلی سخته که به یه چیزی وصل باشی البته هنوز نمی دونم من به این وصلم یا این به من؟! خوشبختانه اینجا همه چی دم دسته و نیازی به اینطرف و اونطرف رفتن نیست( حالا نه که خیلی جا گشاد و دلبازه)    کاش لااقل یه دریچه یا یه پنجره هم میذاشتن تا وقتی این 9 ماه کذایی میگذره بیرون رو دید بزنیم مثه زندونی ها که آمار بیرون رو تقریبا بگی نگی دارن و میدونن وقتی برن بیرون چی به چیه...  از ما که گذشت اما اگه خواستین واسه داداش کوچیکم یا آبجی کوچیکه یه دونه بذارین تا مثه من مجبور نباشن فی البداحه دنیا بیان و از وحشت جیغ و ویغ کنن...والا به خدا راست میگم..همه اون گریه هام از وحشت اینهمه غول و موجود بی شاخ و دمی بود که اسمشون انسان بود و فقط اسمشون انسان بود نه چیز دیگه.!

 . . . هی  نگاه کن رفیق این دسته یا چارشاخ؟!... چی میخواد از جون من؟.. هی هی نگا کن پامو گرفت!! داره میکشه بیرون...   نه نه این قرارمون نبود ...به من گفتن واسه دنیا اومدن نظرت خیلی مهمه..من نمیخوام ...پشیمون شدم ...هی آقا ( خانم ) میشه دست از پای ما بکشی و بی خیال ما بشی؟ من نظرم عوض شده...هی یه پیشنهاد دارم گوش کن : من حاضرم تموم این راه رو پیاده برگردم.. و حتما وقتی که برگردم  میرم سراغ اون فرشته ایی که به من گفت: نظرم واسه تون اهمیت داره و زوری نیست! . . .  اااااا نه آقا(خانم) بی خیال

شاید الان آقای دکتر داره میگه: دیگه تا اینجا اومدی پس بایستی باقیش رو هم بیای....ok ولی من نمیخوام

اه...شی ت ... از همین اولش دروغ!

 

+ نوشته شده در ساعت 22:43 توسط محمد |

به قول مهران دوستی ( گوینده رادیو )..: این یه مطلب..مطلب دیگه اینکه..!

آقا..خانوم..بچه..جوون..بزرگ..کوچیک..جماعت.....و خلاصه اینکه آهای ملت همیشه در صف شیر و نون و غیره...

من اگه از کسی خوشم نیاد آخه چطور و چرا باید تحملش کنم؟! ها؟ یکی جواب منو بده دیگه

تو ای مرد بیشه شیران..هووو  با توام..آره با تو >>> نه من از این رئیس شرکتمون!!! خوشم میاد نه اون از من

بدبختی اینجاس که هر روز هم باید زیارتشون!!!!کنم و جالب اینجاس که انتظار سلام شنیدن هم داره که اگه سلامش نکنی پشت سرت حرف میزنه که آره فلانی اصلا ادب نداره...حالا چرا؟ فقط چون برای اینکه!! به من سلام نکرده

حالا موضوع جالبناک تر میشه اگه بدونی ما هر روز همچین برنامه شاد و مفرحی رو با ایشون داریم...یه بارم نشد من واسه خاطر دلخوشی این بدبخت بهش سلام بدم تا بلکه انقدر حرس نخوره از دستم....چه میشه کرد دیگه..جوونیم و لجباز...تازه اگه بهش سلام کنم ممکنه روابطمون حسنه بشه اونوقت دلم واسه این بازی هر روزه تنگ میشه...بذار همینطور بمونیم ما...

در ضمن قبلا از همکاران محترم محض سیخ نزدن به این رابطه درب و داغون کمال تشکر را دارا میباشم.!

+ نوشته شده در ساعت 22:4 توسط محمد |

داداشش: از نظر من این جور روابط اصلا خوب نیست..چه بسا کلی هم ایرادات داره!

خودش: خب چرا؟ اصلا مگه خودت نداری؟!

داداشش: چی؟

خودش:این جور روابط رو..؟

داداشش: نه نه نه ... ابدا... چی داری می گی ؟ من خودم الان اینجا دارم این مسئله رو نفی میکنم  اونوقت...!! داری از چی حرف میزنی؟!

........... بعد هم گوشیش زنگ خورد...  تا صدای اون طرف رو شنید نمیدونم چرا نیشش تا پشت کله ش باز شد؟!! یعنی کی میتونست باشه؟؟؟ ما که نمی دونیم.!

این روزا از اینجور آدما زیاد میبینم...رطب خور و منع رطب کن!

+ نوشته شده در ساعت 17:3 توسط محمد |

الان که داشتم وب رو باز میکردم که بنویسم به این فکر میکردم که حالا چی بنویسم؟!!

. . . چی میشد اگه انسان(آدم) به هیچ چیز پایبند نبود؟! البته منظورم وابستگی ها و ...مسئولیت ها... نیست!. . . منظورم افکاریه که قبل از انجام یک کار به سراغ خود من میاد...

باید ها و نباید هایی که گاهی تصمیم گیری رو برام سخت میکنه..بین دوراهی یا گاهی چند راهی سرگردون می مونم

یه بار که واسه خرید یه ساعت مچی رفته بودم بعد از اینکه چند جا دقیقا یک ساعت رو با همون مشخصات ظاهری و بعضا باطنی و فنی و البته از لحاظ قیمت کاملا متفاوت دیدم.. دست آخر وارد یه مغازه شدم که فروشنده نسبتا سن و سال داری داشت که حزرف جالبی زد...

بعد از اینکه براش از شباهتها و تفاوتهای قیمتی ساعت مورد نظر گفتم در جوابم گفت:

(( اگه میخوای خرید خوبی داشته باشی سعی نکن زیاد توو بازار بگردی و محصولات متنوع ببینی چون اون وقت انتخاب های زیادی داری و تصمیم گیری برات سخت میشه!! ))

 اونجا حرفشو قبول کردم و ساعت رو ازش خریدم اما امروز با این حرفش زیاد موافق نیستم! البته نه اینکه از خریدم ناراضی باشم نه برعکس خیلی هم راضی هستم...

... تا قبل از این فکر میکردم هرچی گزینه بیشتر باشه به همون اندازه حدود انتخاب ما هم بیشتر میشه!

اما از طرفی خودم از این جور اوضاع...متنفرم!!

+ نوشته شده در ساعت 22:19 توسط محمد |

به حدی از چای جوشیده بدم میاد که اگه بخوام برات بگم باید از اینجا تا آخر دنیا حرف بزنم!

دوست داری برات حرف بزنم؟! OK پس گوش کن......

مممم نه نمیشه...یعنی قبلا میشد اما حالا دیگه نمیشه!! تصمیم گرفتم کمتر حرف بزنم...اینجوری بهتره.

تصمیم گرفتم هرچی از حرافی کم میکنم به نوشتن بیافزایم!

حالا تا ببینیم...

+ نوشته شده در ساعت 23:19 توسط محمد |

واسه س عزیزم دعا کنین...مشکل کوچیکی براش پیش اومده که به گفته خودش کسی کار خاصی نمیتونه براش انجام بده جز دعا...همین و حتما براش دعا کنین.
+ نوشته شده در ساعت 22:59 توسط محمد |

اون قدیما که ما بچه تر بودیم (میگم بچه تر چون فکر میکنم هنوزم چندان بزرگ نشدم!)

توی محله مون ته یه کوچه بن بست یه زنی تنها زندگی میکرد که البته اسمش تنها بود چون من خودم بارها...می دیدم که عزیزانی از جنس مذکر به این خونه و احتمالا به خود صاب خونه رفت و آمد داشتند!!! منتها من توو عالم بچگی متوجه این چیزها نبودم...

امروز که داشتم خاطرات گذشته رو مرور میکردم یاد اون افتادم...نمی دونم مرده یا زنده س

زیادم برام مهم نیست..اما نمیدونم چطوره که نسبت به اینا احساس بدی ندارم نه نفرین میکنم نه تحسین...فکر میکنم اینم یه جور زندگی کردنه دیگه!

اون موقع من و بچه های دیگه محل بهش میگفتیم (زن دیوونه!!)...دلیلمون هم این بود که چند بار که وسط ظهر توی کوچه بن بست خودمون!! بازی میکردیم خانوم ناراحت شده بود و پاچه ما رو گرفته بود!

 حالا نمی دونم ما دیوونه بودیم یا اون..؟؟!

+ نوشته شده در ساعت 23:17 توسط محمد |

اگر با آدم ها همان طور که هستند رفتار کنید, همان طور می مانند. اگر با آنها آن طور که باید باشند و می توانند باشند رفتار کنید , همان طور می شوند که باید باشند و می توانند باشند...گوته

+ نوشته شده در ساعت 19:50 توسط محمد |

طبق دستور این خانم محترم زین پس بخش نظرات بازه باز می مونه..لطفا نظرات خودتون رو همین پایین بچپانید..ممنون.
+ نوشته شده در ساعت 0:42 توسط محمد |

حالا بگیر من مردم
نیگا می کنم از اون طرف دنیا تو رو
که با مردای دیگه می آی سر خاکم
و دستای دیگه
نرمی پهلوتو لمس میکنه
"عزیزم فراموش میکنی"
راس میگه عزیزم
فراموش میکنی
دستی که قبلا رو کمرت بوده
مال من بوده
ما مردا که با هم فرقی نداریم
شما زنایید که هر تیکه از تنتون یه دریاست...
+ نوشته شده در ساعت 22:51 توسط محمد

دیگه بایستی عادت کرد...عادت.
+ نوشته شده در ساعت 16:17 توسط محمد