تبليغاتX
نبودن بی تو

شما كه درس خوندي

شما كه با سوادي

شما كه ليســا نس داري

شما كه اســتا دي
.
.
.
مي دو ني جــمــعــه ها چرا دل ِ آدم مي گيره؟!

اینم از :اینجا

+ نوشته شده در ساعت 0:15 توسط محمد |

نمی توانم زیبا نباشم
عشوئی نباشم در تجلی جاودانه
چنان زیبایم من که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می کند
در جهان پیرامنم هرگز، خون، عریانی جان نیست و کبک را هراسناکی سرب از خرام باز نمی دارد
چونان زیبایم من که الله اکبر وصفی ست ناگزیر که از من می کنی
زهر بی پادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست، مجیز حضور مرا می گوید
ابلها مردا، عدوی تو نیستم من، انکار توام!

از:احمد شاملو

+ نوشته شده در ساعت 23:22 توسط محمد

وقتی که خانه نیستم

کلید را دم پله ی اول

زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد

پشت در نمی ماند...

از:شاپری

(( زیباست..! عجیب زیباست!!))

 

 

+ نوشته شده در ساعت 22:59 توسط محمد

... من اینجا بس دلم تنگ است...و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

...بیا ره توشه برداریم...قدم در راه بی برگشت بگذاریم

...ببینیم آسمان هر کجا  آیا همین رنگ است؟؟

 

مژده مژده...دل ما زین پس نه چین دارد نه چینی...

دادیم مهندسان ژاپنی ضد زلزله ش را ساخته اند.. هرچند خود خوب میدانیم او آدم بشو نیست دوباره خواهد لرزید!

+ نوشته شده در ساعت 22:13 توسط محمد

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می
ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن
های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو . . .

دل که واسه شکستن نیست..باید ببوسیش و نوازشش کنی اگرنه میرنجه ازت...اونوقته که دیگه آشتی کردن دوباره..فکرشم محاله!!. . .

 

+ نوشته شده در ساعت 22:1 توسط محمد

فعلا چند روزیه اینجا پاتوق کردیم..خواستین تشریف بیارین...همین.

+ نوشته شده در ساعت 23:26 توسط محمد

اصلا گور بابای هرچی شک و فکر نابجا هم کرده..سه ساعت میشینه فکر میکنه که چی کی کجا...؟ آخه به تو چه گوس..!!

از طرفی هم میمیره واسه فضولی وای وای وای...امشب حتما خوابش نخواهد برد!!


ببخشین اگه کمی تند و آتشین بود عرایض!! فوق...که البته به فحاشی بیشتر شبیه بود خدائیش.

حس کردم قبل از فرمایشاتم!! یه مقدار گیر دادن و داد و قال لازمه این بود که آورده شد...به هر حال اگه به کسی بر خورد خب میخواس نخوونه(شوخی کردم..ببخشید).

ما(من)باید یاد بگیریم یا بگیرم! اوقاتی که چیزی در دنیا وجود داره که به من یا همون ما ربطی نداره ساکت یه گوشه بشینم و فقط نگاه کنم.. شاید از کنارش یه چیزی هم یاد گرفتم به هر حال همیشه که قرار بر ور زدن بنده نیست.

الان یکی از اون اوقات ذکر شده است..که انقریب(همینه؟؟!)در حال وقوعه!

قراره حال یکی گرفته بشه و یکی هم پوزش یا جای دیگه ش مورد نوازش قرار بگیره..تا اونجا که بنده حقیر‌‌‌‌ بزرگوار!! مطلع هستم.

فعلا هم باید منتظر باشم تا حکم اجرا بشه...

+ نوشته شده در ساعت 21:57 توسط محمد

در شهر صدایی پیچید..

خواستم..نشد

...خواستن همیشه توانستن نیست.

از:دلتنگستان

+ نوشته شده در ساعت 17:46 توسط محمد |

اون...همیشه توو برقراری ارتباط مشکل داشت

اون به سختی میتونست دو کلام حرف اون هم به شیوه آدمیزاد بیان کنه

اون اصلا نمیتونست توی جمع حرف بزنه و اگر هم دو کلام از زبونش می شنیدی میتونستی مطمئن باشی که داره اراجیفی سر هم میکنه که پشتش هیچ حرف خاصی نیست که به درد کسی بخوره...

.

.

.

اما... اون حالا دیگه حرفهای حکمت آمیز میزنه...عاشقانه...عارفانه.

اون دیگه واسه گفتن چار کلمه ناقابل صدها لیتر عرق نمیکنه اون دیگه توو برقراری ارتباط با اطرافیان مشکلی نداره...بله اون همه مشکلاتش حل شده چون اون دیگه وجود نداره...

ایشون راس ساعت ۲۲:۱۳ دقیقه به دیار باقی شتافتند...روحش شاد

+ نوشته شده در ساعت 22:13 توسط محمد

پست مورد نظر بدون موضوع می باشد

نویسنده مورد نظر به شدت خواب آلود می باشد اوه مواظب باشید آلوده نشوید

نویسنده مورد نظر اصلا نمیداند چه می گوید..بله با شما موافقم...هذیان...هذیان میگوید و چه بسا یاوه!

نویسنده مورد نظر مغزش مثه خیلی روزهای دیگر خاموش میباشد.

راستش را بخواهید تازگی دچار کمی شکاکی و کج فهمی شده

او دیگر فکر میکند آدم نمی شود اصلا او از همان اولش هم آدم نبود و قرار هم نبود که...

آقای نویسنده نازک نارنجی شده و دستش درد گرفته.پس میرود که بخوابد..شب خوش

+ نوشته شده در ساعت 23:49 توسط محمد

این خیلی بده که کلی حرف داشته باشی و نتونی حتی یکیش رو به زبون بیاری یه چیزیه شبیه شکنجه...سخته تحملش البته اگه قابل تحمل باشه!

راستش خودمم نمیدونم راجع به چی حرف میزنم اما حس میکنم حرف یا حرفهایی هست که باید به یکی بگم اما راه دوره و دل تنگ...همین.

ز.م:امیدوارم این روزا گذرش به اینجا بیوفته!

+ نوشته شده در ساعت 22:1 توسط محمد |

تا یه چیزی میگی به یکی بر میخوره..! خب حالا باید چیکار کنم خب فدای سرم و فدای سر اونی که...

اصلا حالم بهم میخوره از اینکه بخوام حرفم رو حتی اینجا هم سانسور کنم که مبادا به مزاج کسی خوش نیاد...خب نیاد من چیکار کنم اون بره مزاجشو عوض کنه

ببینم تا حالا شده از هرکس که نظر میده درباره عقایدت متنفر بشی..؟؟ آره من الان از اینا متنفرم متنفر...

... وای چه احساس خوبی!

ز.م:اینا که بالا گفتم یه مخاطب خاص داره اگه خودش فهمید که فهمید اگه نفهمید هم به من ربطی نداره.

 

+ نوشته شده در ساعت 22:49 توسط محمد |

آقای بی کله یه روز به سرش زد که بره و واسه خودش کلاه بخره..!!

باید بودی و می دیدی قیافه ش رو وقتی که توو آینه نگاه کرد و متوجه شد کله نداره! اون خیلی ناراحت شد اما بیشتر از همه حالش از این دنیا به هم خورد واسه اینکه بازم نفهمید این مسافت تا فروشگاه رو با چی اومده..خب معلومه با پاهاش ..آره اونم اینو میدونه اما بیشتر میخواد بدونه چطور..؟!!

اون اصلا از اینکه تا اینجا بدونه کله اومده ناراحت نیست ..آخه اون تموم عمرش رو بی کله زندگی کرده مثه ((من و تو که حالا هیچی نداریم)).!!

ز.م: همه این اراجیف رو به هم بافتم که همینو بگم..من و تو هیچی نداریم!...همین.

+ نوشته شده در ساعت 21:53 توسط محمد |

جدیدا با این کیبوردم خیلی حال میکنم..بچه چیز فهمیه...حرفو یه بار که میگی میگیره بر عکس عده ایی کثیر که باید در گوششون فریاد بزنی تا شاید بعد بارها تکرار حرفت با یه (( ها.؟؟!)) جوابتو بده ...اینجاس که دوست دارم یه لوله آهنی بردارم و چنان توو گوشش فرو کنم که از اونطرفش بزنه بیرون! باور کن خیلی لذت داره...

آره اصلا من حوصله تکرار حرفام رو ندارم...

_ اما خب تقصیر من چیه وقتی گاهی صدات قطع میشه؟!...اینو دیگه خدا هم می دونه که من چقدر بی گناهم!!!

+ نوشته شده در ساعت 21:52 توسط محمد |

صدا...صدا...بی صدا...صامت.

سکوت خوب است..صدا بد.

با تو زیر پتویی گرم...نرم...بی تو نیز زیر پتویی اما تنها!

چه می گویم؟!! بی تو نه خوابی و نه پتویی!

                                بی تو مردن..بی تو خفتن با کفنی بس زیبا زیبا زیبا.

+ نوشته شده در ساعت 21:51 توسط محمد |

امروز ظاهرا روز دختره...

خب ما هم بر حسب وظیفه( و البته این بیلی که توسط خانوم بالای سرمونه) اینروز بهتون و بهشون تبریک میگیم و امیدواریم به پای همین دختر بودنشون پیر بشن.!

ز.م:البته اگه برین توو عمق دعا..بیشتر به چیزه دیگه یی شبیهه...شایدم دعا باشه اما برای آقایون!!

+ نوشته شده در ساعت 16:30 توسط محمد |

...ممممم ببینم تو نظرت درباره تلفیق موسیقی و س ک س چیه؟ فکر میکنی چی ازش بیرون میاد؟

اون چیز خوبه یا بد؟ دوست داشتنی یا تنفر انگیز؟ آخه س ک س از دیدگاه بعضیا کثیفه...و موسیقی لطیف

به نظر من چیز جالبی میشه..باید یه بار امتحانش کنم.!

+ نوشته شده در ساعت 15:44 توسط محمد |

ديگر ساعت بر دستِ من نخواهي ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من
و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم
بعد بيايم و با عصايي در دست
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم
تا تو بيايي
مرا نشناسي
ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم
خدا را چه ديده اي
شايد فردا
به هيبت پيرمردي برخواستم
تو هم از فردا
دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش
آشنايي نخواهم داد
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز
مرا نشناسي
شب بخير ...

يغما گلرويی

+ نوشته شده در ساعت 14:29 توسط محمد |

دیشب رئیس شرکت ایرانسل اومده بود توو خوابم. چشماش گریون بود...با همون هق هق معصومانه بهم گفت: بابا ..ما یه طرح قرمز تشویقی راه انداختیم ..تو ما رو تا مرز گایش رسوندی...تورو خدا یه استراحتی آنتراکی چیزی به خودت بده...

منم در جوابش فقط یه لبخند زدم و یه اس ام اس فرستادم..! همین.

+ نوشته شده در ساعت 14:22 توسط محمد |

بنابر تصمیمات متخذه اینجانب قصد adsl شدن داریم که در چند روز دیگر حاصل خواهد شد...

بنابراین به صورت ۲۴ ساعت هستیم خدمتتون...

+ نوشته شده در ساعت 17:40 توسط محمد |

دیدن یا ندیدن...اینبار مسئله این است!! من امروز یه چیزی دیدم که نمیگم اما ابدا از نگفتنش لذت نمی برم

اصلا مگه قراره همیشه ما لذت ببریم بذار یه بار هم لذتها ما رو ببرن!

+ نوشته شده در ساعت 13:23 توسط محمد |

موضوع اینه که من با کلی کار اومدم اینجا نشستمو دارم وب گردی میکنم و اراجیف تحویل ملت میدم بله موضوع اینه که تا یک ساعت دیگه باید سر کلاس باشم و دستایی که الان باید دنبال جوراب همیشه گمشده ام باشه داره روی کیبورد پی حروفه گیج میزنه..!! واقعا من با این همه مشغله بیکارترین موجود روی زمینم...

+ نوشته شده در ساعت 15:3 توسط محمد |

اینا که تا دوتا کتاب فلسفه میخونن کلی جوگیر میشن که های بیا بگو ببینم سقراط درسته یا صغرا..؟!! رو دیدین؟ ندیدین؟!...خب هیچ اشکالی نداره دور و بر من مثه پشکل ریخته!! میفرستم ببینی البته همچین هم دیدینی نیستن هاااا...محض اطلاعتون عرض کردم.

الان سرچ کردم: مرگ سفید...مواجه شدم با اراجیف یکی از همینا که توو دوتا کلمه ش پنجاه تا فحش و دری وری تحویلم داد...منم تشکر کردم و اون ضربدر نازنینو کلیک کردم و خلاص...

الانم از ستاد احضار ارواح اومدن دنبالم باید برم......؟! هاااا یعنی من یه روحم.؟!! کسی چه می دونه..شاید ...همونی که الان پشت سرت ایستاده...!

+ نوشته شده در ساعت 23:47 توسط محمد |

در آن شبی که برای همیشه رفتی...در آن شب پیوند

طنین خنده من سقف خانه را برداشت

(( کدام ترس تو را این چنین عجولانه

(( به دام بسته تسلیم تن

                                 _ فرو غلتاند؟!

و خنده ها نه مقطع

                                 _  که آبشاری بود

و خنده؟!

             خنده نه

                        قهقاه گریه واری بود

که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند...

و من

به آن کسی

کز انهدام درختان باغ می آمد

سلام کردم.

سلام مضطربم در هوا معلق ماند

و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند...

..::حمید مصدق::..

+ نوشته شده در ساعت 22:53 توسط محمد |

اینکه برای نوشته هام تاریخ نذاشتم دلیل داره اونم اینه که ممکنه توو یک روز چندبار آپ کنم و هیچ دلم نمیخواد کسی بفهمه که من چقدر بیکارم..؟!! یا یه وقتی هم چند روز نمیام و بازم نمیخوام کسی بفهمه که من چقدر بی مسئولیتم..؟!!

+ نوشته شده در ساعت 22:45 توسط محمد

نمیدونم چرا از اون موقع که خبرشو شنیدم همش این شعر میاد توو ذهنم:

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمیداد به پیمان شکنان باز

ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت...

...

نمیدونم چی باید بگم هر چند دوست دارم یه چیزی بگم و شکایت خودمو پیشش ببرم و بگم آخه با کدوم مردونگی آخه با کدوم حکمتت اینکارو کردی؟!! اون فقط یه دختر داشت  همین و بس.

آخه یکی به من بگه چه حکمتی چه کشکی؟؟

کسی چه میدونه شاید مثه اون وقتا که خوبارو جدا میکنه اینبار هم ...

راستشو بخوای ازت میترسم آره مگه نمیگی باید ازت ترسید خب منم میترسم خیلی هم میترسم...

اینجور موقعها باید فقط شکرتو بجا آورد...دیدی که یعد از سالی و ماهی نماز خوندم و پیشت گریه کردم پس لطفا...روحشو حفظ کن از هرچه عذاب زشتی و البته اگه ناراحت نمیشین یه صبری هم به دوستاش و علی الخصوص مادرش بدین که بتونن تحمل کنن و با اینکه خاک سردی خاصی داره و یادش به خاطره تبدیل میشه اما...خدائیش دیگه از این شیرین کاریها نکنین لطفا

((بنده گناهکار اما ترسوی شما..محمد)) 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 21:45 توسط محمد |

من یه دیوونه هستم البته توو دیوونه بودنم که شکی نیست اما میگن الکی یا واقعی؟؟!...اینبار مسئله این است.

دیوونه ایی که دیوونگی نمی کنه..

مهمه که این دیوونه یه دیوونه ی دوست داشتنی باشه یا نباشه؟! کسی نمیدونه جز اون...

اون کیه؟به تو چه که کیه!؟ اون خودشه...تازگی هم کمی و فقط کمی تغییر کرده آخه اون بزرگ شده فکراش هم بزرگ شده اون دیگه حالا بهتر فکر میکنه و بر عکس بعضی ها..؟! از دل کوچیکش هم هیچ مشورتی نمیگیره... آخه اون بزرگ شده..گفتم که: بزرگ شده..//

ما که دیوونگی مون کامل شده اما شما عقلا بدوید تا به گرد پای ما برسید...البته شاید برسید...امیدوار باشید بدوید بدوید...

+ نوشته شده در ساعت 21:26 توسط محمد

بر او ببخشاييد
بر او كه گاه گاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندار
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دوردست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميكند
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشيست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه مسحور است

زيرا كه ريشه هاي هستي بارآور شماست
در خاكهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند.

نقل از:گوشه دنج نوشین

+ نوشته شده در ساعت 15:44 توسط محمد |

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟
چرا دیگر هیچکس شجاعت ندارد؟
چرا دیگر هیچکس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش
بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟
چرا هیچکس شجاعت ندارد تا در چشمهای من
طولانی ِ طولانی زُل بزند؟
چرا هیچکس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند
و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟
چرا هیچکس نمی فهمد که من نصفه مانده ام
که من از همه چیزها نصفه مانده ام
که من از همه آدم ها نصفه مانده ام...

چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرأت داشته باشد در
چشم های من زُل بزند
و هم جرأت داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟

+ نوشته شده در ساعت 14:9 توسط محمد

امروز بعد از ظهر بخاری رو روشن کردم ... یه جورایی اعتراف به اومدن پاییز...!
+ نوشته شده در ساعت 18:36 توسط محمد

خب راست میگه دیگه..! تو حتما بهش شک کردی که اون این احساس رو داره

وگرنه بی خودی که نیست...نمیدونم شایدم بیخودی حس کردم...

+ نوشته شده در ساعت 22:53 توسط محمد |

هرجوری فکر میکنم میبینم نمیشه بدون تو سر کنم پس لطفا من رو ببخش بخاطر دوست داشتنت..

دوست دارم تنها باشم اگه اون نمیخواد باهام باشه دوست دارم هیچکس نباشه..دلم میخواد یه جایی باشه که تنها باشم  هیچ کس نباشه حتی تو (ببخشید خانوم گل)

...وقتی تو گریه میکنی شک میکنم به بودنم***پر میشم از خالی شدن گم میشه چیزی از تنم

...کلافه میشم از خودم خسته میشم از همه کس...

+ نوشته شده در ساعت 14:31 توسط محمد |

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد.!!

((.مرحوم قیصر امین پور.))

 

حرفی که ما سالی ست که فریاد میزنیم و نمیفهمیم..امین پور آروم آروم آروم گفت...

+ نوشته شده در ساعت 13:48 توسط محمد |

خبر: آلودگی هوا باعث متولد نشدن فرزندان پسر شده است؟!!!

اوه این یعنی اینکه خانومها توو هوای آلوده متولد میشن!! و آقایون زادهه هوای پاک هستن...جالبه

+ نوشته شده در ساعت 22:46 توسط محمد |

قیصر هم رفت...مثه خیلی های دیگه

اصلا اینجوری نمیشه باید خودت بخونی ولی من یه کتاب ازش دارم که هیچوقت نخوندم...شاید امروز بخونم آخه می دونی که الان موقعشه... جون به جونمون کنن مرده پرستیم

قیصر هم مثه هدایت و چوبک و آل احمد و جمال زاده و فرهاد و فروغی و فرخزاد و ...خیلی های دیگه هیچ فرقی نمیکنه..ما اصلا نباید خودمونو ناراحت کنیم!

اونای دیگه هنوز نفس میکشن..صبر کنین بمیرن بعد میشماریم...

 

+ نوشته شده در ساعت 22:29 توسط محمد |

تازگیها به همه چی گیر میدم..به راه رفتن آقام و کار کردن مادرم!! اصلا حوصله خودمم ندارم حتی این مگس احمق که اصلا موجود موقعیت شناسی نیست و اومده ویز ویز کنار گوش من..دلم میخواد یه تانک ذوالفقار(از اونا که خودمون ساختیم...)داشتم تا اینو زیر چرخاش له میکردم..آخ که چه حالی داره کشتن کسی که از وجودش نه تنها احساس آرامش نمیکنی بلکه گاهی با شنیدن اسمش چندشت هم میشه!

+ نوشته شده در ساعت 21:38 توسط محمد |

روزا انگار رنگشون پریده...

کمتر چیزی رو میتمونی پیدا کنی که رنگ و بوی قدیمو بده...میخوام  رنگها رو شفاف تر ببینم کاش میشد اما نمیدونم شاید مشکل از این همه کثافتیه که رو شیشه عینکم جا خوش کردن انگار حتما منه تنبل باید ازشون خواهش کنم گورشونو گم کنن اما اینا مسئله من نیست...مشکل این کثافتها نیست من خیلی وقته این توو دست و پا میزنم...کسی هم پیدا نمیشه بگه آخه خره زندگی شفافه شفافه حتی بهتر از قبل...این چشمای توئه که مشکل داره

کسی چه میدونه شاید کار چشمای منم با یه قوطی رنگ درست شد//!!!

+ نوشته شده در ساعت 23:28 توسط محمد |

موضوع اینا نیست...موضوع اینه...:

بابا آب و نان داد اما...عشق نداد..! آیا فراموش کرد؟ یا شاید اصلا عشقی نداشت...!!؟

تازه موضوع اینم نیست...موضوع خیلی خصوصی بود...! اما نگذاشتند خصوصی بمونه!!؟

...من...اصلا...دلم...از...همین...گرفته...

+ نوشته شده در ساعت 22:44 توسط محمد

خانومم میگه تو وقتی حالت خوشه وبلاگ مینویسی؟؟ گفتم نمیدونم..!شاید.

جالبه من ازدواج نکردم ولی خانوم دارم!!!! البته یه مقدار توو سنت شبهای جمعه مشکل داریم..اینو نمیدونم چیکار کنم؟!!     

بله دیگه مشکل ما هم مثه همه مشکل داران ایران(...و فقط ایران) بی مکانی و بی خونه بودنه..!؟

توو جاپن(همون ژاپن خودمونه گیج نزن) هر کی هر وقت دلش خواست میتونه دست طرفو بگیره ببره یه جایی که اصلا واسه همین ساخته شده و حالی به حالی بنمایند...میگن خونش حسابی هم مجهزه..از یخچال و تی وی و مهمتر از همه تخت خواب بگیر و بیا تا تمبون مردونه و زنونه...! همه چی داره.

اما اینجا چی؟! هیچی   مگه اینکه چی بشه آقا مرتضی دست زن و بچه ش رو بگیره و بره مشهد و ... اونوقت ما هم عینهو فضانوردا که آماده پرتابن..خودمونو با شدت هرچه تمامتر به آغوش گرم و نرم خانوم که الهی قربونش برم شلیک کنیم؟!! تازه واسه همین ده دقیقه یه ربع بایستی کلی دروغ و خالی ببندی که ردیف بشه..اونوقت میگن دروغ نگو...آخه مگه میشه..؟ اونم وقتی که حسابی زده باشه بالااااااااااا..!!!؟

+ نوشته شده در ساعت 1:53 توسط محمد |